وقتی بارون میباره رو غبار جاده ها !
وقتی هر خاطره ای تو رو یادم میاره
وقتی توی آینه خودمو گم میکنم
میدونم که لحظه هام رنگ آبی نداره
تازه احساس میکنم که چشام بارونیه
پشت این پنجره ها داره بارون میباره
احساس زهره بنائیان حقیقی در سه شنبه 1390/10/27 ساعت 0:18 موضوع | لینک ثابت
هم پلک می زنی وهم این که مرا به هم
هی می زنی مرا به هم و پلک را به هم
تبدیل می کنی غزلم را به مثنوی
بیدار می شود قلم از خواب مثنوی
یک شب به جای سرمه مرا هم نمی کشی
در انتظار، چشم به راهم نمی کشی
بر چشم خود چو سرمه مرا می کشانی و
بعداً حواس پرت مرا می پرانی و
هی پلک می زنی و زمین را به آسمان
منظومه ایست دایره ی چشم هایتان
زهره، زمین، زحل همه تو مشتری منم
مریخ های چشم تو را مشتری منم
می خواهمت شبیه درختی جوانه را
گلبرگ های خاکی قالی که خانه را
چون بوسه ی مادر و فرزندهای پیر
چون گریه های آخر لبخندهای پیر
ای چشم های یک تن ِ صد مرد را حریف
ای چشم های سبز تماشایی و لطیف
دور و بر ِ تمام تنم چشم می کنی
از بدو روز خلقت زن پلک می زنی
این وسوسه تمام نخواهد شدن گرفت
باید به جرم دیدن تو پیرهن گرفت
باید بهانه های خدا را دوباره خورد
باید سقوط کرد ولی عاشقانه مرد
امشب که پلک های شما تا خدا رسید
این مثنوی بهانه خوبی است تا رسید
ما بین رقص ِ پلک زدن های چشمتان
دیدن وَ نیز دیده شدن پای چشمتان
آلوده ام به جرعه ی یک لحظه خیره ات
در امتداد دیدن من، چشم تیره ات
معجون نور و روشنی ِ آفتاب و ماه
تک لحظه ی طلوع و غروب، آبی و سیاه
باران ابر وحشی اردیبهشت من
محتاج توست ذائقه ی کار و کشت من
گونه به گونه ات که به ترفند می میزنم
از چشم هات یکسره پیوند می زنم
تا دام های سبز تو را کشت می کنم
بادام های سبز تو را کشت می کنم
ساعت دو پلک و نیم گذشته است از اذان
من از دو پلک مانده به مسجد کنارتان
دارم نماز نافله پلک می شوم
مبهوت ناز قافله پلک می شوم
ترکیب گاهواره ی چشمت نشستنی است
این خواب خوش پریدنی است و شکستنی است
عمرم! نگاه آخری ات را به هم نزن
آن ارتعاش مادری ات را به هم نزن
این هم دعا تو را خدا مستجاب شو
یک آن مرا ببین و بخند و جواب شو
امشب دوباره حادثه آغاز می شود
پروانه های روسریت باز می شود
من پلک می شوم تو به هم می زنی مرا
گویی که شاعری و قلم می زنی مرا
دفتر قلم به سینه نشسته ردیف تو
تا بیت ها سروده شود با ردیف تو
با شور و حال مردمکت(خال چشم تو)
تقدیم می شود غزلم مال چشم تو:
مشکی ترین ستاره ی شب هاست چشم تو
شاید خسوف کامل دنیاست چشم تو
ضرب الاجل برای تمام غزال هاست
از بس که دلبرانه و زیباست چشم تو
معصوم و سر به زیر صدایش نمی چکد
آری متین و ساکت و آقاست چشم تو
حرفی است نو تر از همه ی شعر های من
چون اولین سروده ی نیماست چشم تو
می خواهمت درست مرا آن چنان که تو
من دوست دارمت وَ مرا خواست چشم تو
یک لحظه باش؛ پلک نزن گوش کن به من
اصلاً نه من نه تو همه ی ماست چشم تو
احساس زهره بنائیان حقیقی در چهارشنبه 1390/09/30 ساعت 19:10 موضوع | لینک ثابت
.jpg)
تقدیر
بیا که عشق تو در گیر التهابم کرد
اسیر تاب و تب رود اضطرابم کرد
دوباره یاد تو آمد سراغ من امشب
و باز دربدر کوچه های خوابم کرد
ز بس که آتش این عشق زد شرر به دلم
چو شمع سوخته جان ذره ذره آبم کرد
از آن زمان که تو رفتی غم جدایی تو
اسیر وسعت اندوه بی حسابم کرد
به عاشقانه ترین شکل دوستت دارم
برای عشق تو تقدیر انتخابم کرد
بیا چراغ شب انتظار من که دلم
دوباره تشنه ی دیدار آفتابم کرد
احساس زهره بنائیان حقیقی در پنجشنبه 1390/08/26 ساعت 23:16 موضوع | لینک ثابت
سیه چشمی به کار عشق استاد
به من درس محبت یاد می داد
مرا از یاد برد آخر ولی من
به جز او عالی را بردم از یاد
احساس زهره بنائیان حقیقی در جمعه 1390/08/06 ساعت 1:33 موضوع | لینک ثابت

آقا به دادم می رسی؟
یا علی موسیَ الرّضا، آقا، به دادم می رسی؟
بلبلی شوریده ام، آیا، به دادم می رسی؟
تالیِ آیاتِ حق، زنجیره یِ توحیدونور
زاده ی بَدرُالدُّ جی، مولا ، به دادم می رسی؟
وامدارت هستم و جانم بسی نا قابل است
واسطه سازم جوادت را به دادم می رسی؟
درخمارجرعه ای ازحوضِ کوثرمانده ام
ساقیا با ساغرصهبا به دادم می رسی؟
مستِ آن پیمانه ی نابِ اََلـَستم ؛ یا رضا
می کنی جانِ مرا احیا؟، به دادم می رسی؟
با هَـزاران ِغزلها سرخوشم درانجمن
کرده است عشقت مرا شیدا ، به دادم می رسی؟
این شرافت بس که هم نام وغلامت گشته ام
جان نثارم ، حضرتِ والا به دادم می رسی؟
گوشه ی چشمی نظربر«مهدوی» می افکنی؟
درصراط آن محشرکُبرا به دادم می رسی؟
با ادای شاعری در واژه ها افتاده ام
خود شدم مغلوبِ این دعوا، به دادم می رسی؟
http://mahdavia.blogfa.com:منبع/
احساس زهره بنائیان حقیقی در یکشنبه 1390/07/17 ساعت 5:55 موضوع | لینک ثابت
دلتنگی
دوباره غربت آن ماجرای دلتنگی
و من که گم شدم در لابه لای دلتنگی
هزار و سیصد و چند سال... باید من
تو را به شانه برم پا به پای دلتنگی
از این هوای مه آلود شهر دلگیرم
و جار می زنمت با صدای دلتنگی
شکسته شاخه ی صبرم بیا تماشا کن
نشسته کنج دلم آشنای دلتنگی
اگر چه دفتر شعرم همیشه دلتنگ است
به عالمی ندهم این صفای دلتنگی
تمام هستی خود را ز دست خواهم داد
به داد من گر نرسد خدای دلتنگی
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
رفتی، برو، اما نگو دیگر نمی آیی
حالا که من می مانم و یک عمر تنهایی
حالا که دیگر عشق هم تکرار یک درد است
عشقی که در دل مانده تا روز مبادایی
احساس زهره بنائیان حقیقی در دوشنبه 1390/07/04 ساعت 7:33 موضوع | لینک ثابت

فریاد که سوز دل عیان نتوان کرد
با کس سخن از داغ نهان نتوان کرد
این ها که من از جفای هجران دیدم
یک شمه به صد سال بیان نتوان کرد
احساس زهره بنائیان حقیقی در جمعه 1390/06/25 ساعت 7:3 موضوع | لینک ثابت

همیشه اول بهار می خندم
تو دیده ای چه قدر بی قرار می خندم
ولی نیامدی امسال، حال من خوش نیست
عجیب نیست که بی اختیار می خندم
خبر رسیده که عاشق شدی ، نمی دانی
به حال و روز خودم زار زار می خندم
پرنده ای که فقس را در بهار می خواست
پریده است برای چه کار ؟ «می خندم»
به زیر بال و پرم زرد زرد می افتند
به روی شاخه ی شان قار قار می خندم
خبر رسیده که مردی گرفته دستت را
خبر رسیده که من داغ دار می خندم؟
خبر رسیده که اشکی نمانده در چشمم؟
خبر رسیده که در شوره زار می خندم؟
خبر رسیده که یک شهر دور من جمع اند؟
خبر رسیده که دیوانه وار می خندم؟
خبر رسیده...؟رسیده...؟بگو دِ ... تف به تو ای روزگار
می خندم، به خنده های مکرر که گریه می پاشند
به این ردیف سمج چند بار می خندم
چهار پایه ی دنیا هلم نمی دهد و ...
نه مثل حلقه ی بالای دار می خندم
به جای اسم تو بمبی ته ته قلبم
4، 3، 2، یک/ انفجار
می خندم
سروده آقای محمد ارثی زاد
احساس زهره بنائیان حقیقی در چهارشنبه 1390/05/26 ساعت 1:36 موضوع | لینک ثابت
.jpg)
و چه تنها
ای در خور اوج! آواز تو در کوه سحر، و گیاهی به نماز.
غم ها را گل کردم، پل زدم از خود تا صخره ی دوست.
من هستم، و سفالینه ی تاریکی، و تراویدن راز ازلی.
سر بر سنگ، و هوایی که خنک، و چناری که به فکر،
و روانی که پر از ریزش دوست.
خوابم چه سبک، ابر نیایش چه بلند، و چه زیبا بوته ی
زیست، و چه تنها من!
تنها من، و سرانگشتم در چشمه ی یاد، و کبوتر ها لب آب.
هم خنده ی موج، هم تن زنبوری بر سبزه ی مرگ، و شکوهی
در پنجه ی باد.
من از تو پرم، ای روزنه ی باغ هماهنگی کاج و من و
ترس!
هنگام من است، ای در به فراز، ای جاده به نیلوفر
خاموش پیام!
احساس زهره بنائیان حقیقی در پنجشنبه 1390/05/06 ساعت 1:5 موضوع | لینک ثابت

شب تنهایی خوب
گوش کن، دور ترین مرغ جهان می خواند.
شب سلیس است، و یکد ست، و باز.
شمعدانی ها
وصدا دارترین شاخه ی فصل، ماه را می شنوند.
پلکان جلو ساختمان،
در فانوس به دست
و در اسراف نسیم،
گوش کن، جاده صدا می زند از دور قدم های تورا.
چشم تو زینت تاریکی نیست.
پلک ها را بتکان، کفش به پا کن، و بیا.
وبیا تا جایی، که پر ماه به انگشت تو هشدار دهد
و زمان روی کلوخی بنشیند با تو
و مزامیر شب اندام تورا، مثل یک قطعه ی آواز به خود جذب کنند.
پارسایی است در آنجا که تو را خواهد گفت:
بهترین چیز رسیدن به نگاهی است که از حادثه ی عشق تر است.
سهراب سپهری
احساس زهره بنائیان حقیقی در سه شنبه 1390/04/07 ساعت 1:38 موضوع | لینک ثابت
مادر
مادرم، آفتاب نگاهت
روشنی بخش قلب است و جان است
خنده ات، نغمه شادمانیست
مهر تو، مهر صد آسمان است
شب به آهنگ لالایی تو
پر زنم در هوای خوش خواب
همسفر می شوم با ستاره
می خرم خنده از روی مهتاب
هر سحر، بر گل گونه هایم
شبنم بوسه ای می چکانی
از دلم غصه را می ربایی
مهر و شادی بر آن می نشانی
مادرم، دامن پر ز مهرت
خانه ای امن و گرم است و زیبا
چهره ات قصه گوید برایم
از غم و شادی و رنج فردا
با تو مادر، جهان خوب است و زیبا
بی تو اما، دل آزار و زشت است
بهترین حرف من با تو این است
«مادرم، زیر پایت بهشت است»
بیوک ملکی
احساس زهره بنائیان حقیقی در سه شنبه 1390/03/03 ساعت 1:37 موضوع | لینک ثابت
دروصل هم زعشق توای گل درآتشم
عاشق نمی شوی که ببینی چه می کشم
باعقل آب عشق به یک جونمی رود
بی چاره من که ساخته از آب وآتشم
دیشب سرم به بالش ناز و وصال باز
صبح است وسیل اشک به خون شسته بالشم
پروانه راشکایتی از وجود شمع نیست
عمری است در هوای تو می سوزم و خوشم
خلقم به روی زردب خندن و باک نیست
شاهد شوای شراره محبت که بی غشم
باور مکن که طعنه ی طوفان روزگار
جز در هوای زلف تو دارد مشوشم
سروی شدم به دولت آزادگی که سر
با کس فرو نیاورد این طبع سرکشم
دارم چوشمع سّر غمش بر سرزبان
لب می گزدچوغنچه ی خندان که خاموشم
هرشب چو ماهتاب به بالین من بتاب
ای آفتاب دلکش وماه پریوشم
گر زیر پیرهن شده پنهان کنم ترا
سحرپری دمیده به پیراهن کشم
لب بر لبم بنه بنوازش دمی چو نی
تا بشنوی نوای غزل های دلکشم
سازصبا به ناله ی شبی شهریار
این کارتوست من هم جورتو می کشم
احساس زهره بنائیان حقیقی در دوشنبه 1390/02/12 ساعت 5:53 موضوع | لینک ثابت