تبليغاتX
 جوانی آزاد

بزرگان زاده، نمی شوند، ساخته می شوند.

 

باران مهر...

ز متن صمیمیت آبها

و از عمق زیبا ترین خوابها

و رنگی ترین شعر ها، قصه ها

و از پشت دیوار سبز خدا

 

به من زندگی را نشان داده ای

و یاس دلم را تو جان داده ای

 

تو همرنگ خوابم، لطیفی و پاک

تو از جنس نوری ، من از جنس خاک

تو مثل ستاره، درخشنده ای

در این شامگاهان اندوهناک

 

تو باران مهری به تنهاییم

تو اوج بلند شکوفاییم

 

تو از سر زمین پریزادگان

و از خانه ی آبی آسمان

مقدس چنان معبد عابدان

و عرش بلند اهوراییان

 

تو هستی همه عشق و رویای من

تمام امید و تمنای من

 

 

دلتنگی

دوباره غربت آن ماجرای دلتنگی

و من که گم شدم در لابه لای دلتنگی

هزار و سیصد و چند سال... باید من

تو را به شانه برم پا به پای دلتنگی

از این هوای مه آلود شهر دلگیرم

و جار می زنمت با صدای دلتنگی

شکسته شاخه ی صبرم بیا تماشا کن

نشسته کنج دلم آشنای دلتنگی

اگر چه دفتر شعرم همیشه دلتنگ است

به عالمی ندهم این صفای دلتنگی

تمام هستی خود را ز دست خواهم داد

به داد من گر نرسد خدای دلتنگی

  

رفتی، برو، اما نگو دیگر نمی آیی

حالا که من می مانم و یک عمر تنهایی

حالا که دیگر عشق هم تکرار یک درد است

عشقی که در دل مانده تا روز مبادایی

 

عشق بی نهایت...

تو را در بی نهایت دوست دارم

تو را بی حد و غایت دوست دارم

نهایت، پیش رویت کمترین است

تو را بیش نهایت، دوست دارم


 

احساس زهره بنائیان حقیقی در جمعه 1388/08/15 ساعت 8:14 موضوع | لینک ثابت


جز خداکیست که در سایه ی مهرش باشیم؟ / رحمت اوست که پیوسته پناه من توست

 

عشق ناتمام 

حتّى هبوط، سبز شدن نام می گرفت

وقتی دل از بهار تو پیغام می گرفت

مستانه بود طعم نگاهت، هنوز هم

گاهی اگر بهانه ی بادام می گرفت

شب ها شبیهه طفل، درآغوش مادرش

چشمت میان چشم من آرام می گرفت

طبعم روان نبود، اگر شاعر دلم

از غیر اشکهای تو الهام می گرفت

خورشید من! در آن افق سرخ، آن غروب

دریا تو را چه شیفته در کام می گرفت

رفتی و مثل هر غزلم، ناتمام ماند

عشقی که تازه داشت سر انجام می گرفت 

 

غزل جدایی

 

هوای باران داشت، نگاه غمگینم

 چه تلخ رفتی، چه تلخ شیرینم!

شب جدایی با تمام محجوبی

تو را صدا می زد سکوت سنگینم

ستاره ها گفتند که باز می گردی

چه زود باور بود دل دهن بینم

سقوط سرخم را که دیده ای، آیا

نمی کشی دستی به بال خونینم؟!

بیا و از تاراج مرا حفاظت کن

مرا که چون باغی بدون پرچینم

کجاست؟ محتاجم به سکر چشمانت

که شعر هم امشب نداد تسکینم

نمی رسد دستم به دستهایت، آه

 چقدر بالایی، چه قدر پایینم!

 

غبطه

ای خیال سبز خم، خفته در خماری ات!

شد مسیر سرخ عشق مست رهسپاری ات

با شتاب رفته ای، آتشین شهاب من

آن چنان که گم شده است رد خون جاری ات

دوست داشتم شبی هم رکاب می شدیم

مهلتم ولی نداد خوی تک سواری ات

تا همیشه خانه ات در میان لاله هاست

غبطه می خورم از این حسن هم جواری ات

در کنار پنجره، باز گرم گفتگوست

با نگاه خیس من عکس یادگاری ات

از زبان موجها، قصه ات شنیدنی است

در توان من که نیست شرح بی قراری ات

از سروده های خویش غر، در خجالتم

پس کجاست ای عزیز! دست های یاری ات؟


 

احساس زهره بنائیان حقیقی در جمعه 1388/08/01 ساعت 6:53 موضوع | لینک ثابت


ای که چون عمر گذشتی به شتاب ازبر من/ رفته ای و نرود یاد تو از خاطر من

 یا عشق 

هنگامه ی غریبی ست، غوغای با تو بودن

سر مستی دوباره، احساس را ربودن

من باشم و تو تنها، چون ماکیان سر خوش

در آبی نگاهت، پرواز را شمردن

صد کهکشان، پر از تو، در اوج بی کران ها

در شط آبی نور، بی دست پا پریدن

هنگامه ای است با تو، با لولیان چشمت

از مکث لعل نابت، فریاد را شنیدن

هستی نگاه من بود، در خلوت شب تو

آغوش من پناهی تا صبح بی تو بودن

گم شد میان شبها، تصویر روشن تو

از جرم جان فنا شد، هیهات را شنیدن

 

در رهت ای جان جهان تا کی ز جان پروا کنم

دریا چو می خواند مرا با قطره چون سودا کنم

گر خاک می خواهی مرا یکباره خاکستر شوم

ور بحر می خواهی مرا این دیده را دریا کنم

اندر رهت ای بی نشان دورم بسی از کاروان

ای قافله سالار جان رحمی که ره پیدا کنم

بی کینه باشد سینه ام صافی بود آیینه ام

دست طلب بر دل نهم دیده سوی بالا کنم

بادم مترسان ز آتشم من شعله در بر می کشم

بحرم، مبین من خامشم، گر جوشمی غوغا کنم

چون شمع می سوزم ز جان، اشکم روان، سوزم به جان

با زهره گو در عاشقی من خویش را رسوا کنم

 

سفر بگزید یار من ز هجرش ناله سر کردم

ز سوز ناله خون اندر دل مرغ سحر کردم

ز من آموز عشق ای مدعی که اندر ره جانان

قدم ننهاده، اول از دل و جان ترک سر کردم

نوشتم نامه سویت لیک چشم گریه آلودم

مجال از کف ربود وشرح مختصر کردم

بر آن بودم که پنهان دارم اسرار غم عشقت

ولی ازناله ی جان سوز شهری را خبر کردم

خطر های طریق عشق جانان را ز من بشنو

که من اول کسی بودم کزین بادی گذر کردم

شب وصلت ( هجرت) نبودم دسترس تا جان بافشانم

از این خجلت  چو مرغ خسته سردر زیر پر کردم

شنیدم که ای دلدار من عزم دیدنم داری

به مژگان روفتم منزل به آب دیده تر کردم

مرا مفلس مخوان جانا که از الطاف روی تو

کنار دامن خود ز اشک دیده پر گوهرکردم

رفیعا بر بت مه پیکری از مهر دل بستم

به عشق عاشقی خود را به گیتی مشتهر کردم


 

احساس زهره بنائیان حقیقی در سه شنبه 1388/07/14 ساعت 7:1 موضوع | لینک ثابت


دوش می گفت که فردا بدهم کام دلت/ سببی ساز خدایا که پشیمان نشود

 

کوچه ی عاشق

 

شب بود و من کوچه و یک پنجره عاشق

هر ثانیه یک روز شد از پشت دقایق

من بودم و یک کوچه ودیده نگران بود

از دست دل و دلبر و از دست خلایق

مهتاب و من و پنجره و کوچه ی خالی

بنشسته و زانو زده در درگه خالق

وز درگه او هیچ جز این عشق نجویم

یک عشق حقیقی شده و یک دل عاشق

ما جمله زمین گیر و ز  دلبر گله داریم

وز چشم سیاهش به عدالت گه خالق

دلبر که مرا عاشق و دلباخته می دید

یک لحظه نظر کرد بر این خسته ی صادق

آری به گمانم که چو اندیشه ی عاشق

این عشق نهان مانده چو اسرار شقایق

 

یاد

مرا تا عشق تو در یاد آمد

 هزاران بغض با فریاد آمد

شبی از بی ستون دل دوباره

صدای تیشه فرهاد آمد

 

ای عشق

ای عشق! زمین و آسمان آیه توست

بنیاد ستون بی ستون پایه توست

چون رهگذری خسته که می آساید

آسایش آفتاب در سایه ی توست

 

بالا بلند عشوه گر دلنواز من

کوتاه کرد قصه ی زهد دراز من

دیدی که آخر پیری و زهد و علم

با من چه کرد دیده ی معشوقه باز من

می ترسم از خرابی ایمان که می برد

محراب ابروی تو حضور نماز من

گفتم به دلق بپوشم نشان عشق

غماز بود اشک و عیان کرد راز من

مست است یار و یاد حریفان نمی کند

ذکرش بخیر ساقی مسکین نواز من

یارب کی آن صبا بوزد دگر نسیم آن

گردد شمامه ی کرمش کار ساز من

نقشی به آب می زنم از گریه حالیا

تا کی شود قرین حقیقت مجاز من

بر خود چو شمع خنده زنان گریه می کنم

تا با تو سنگدل چه کند سوز و ساز من

زاهد چو از نماز تو کاری نمی رود

هم مستی شبانه و راز و نیاز من

حافظ ز گریه سوخت بگو حالش ای صبا

با شاه دوست پرور دشمن گداز من


 

احساس زهره بنائیان حقیقی در سه شنبه 1388/06/31 ساعت 17:51 موضوع | لینک ثابت


دم به دم چشم سیاهه به نگه می کشدم / تا نگه می کنی آن چشم سیه می کشدم

 

کوتاه  

دوباره من و تو باهم حکایتی کوتاه

سکوت، گریه، تبسم و صحبتی کوتاه

دخیل و نذر و دعا بی ثمر نشد، یعنی

به دور چشم سیاهت زیارتی کوتاه

گمان نمی کنم این لطف سهم من باشد

که پا به پای تو باشم مسافتی کوتاه

بخوان ز فصل شکفتن که در خودش دارد

سکوت مرد غزل گو حکایتی کوتاه

اگر چه بین من و تو دو دست بسیار است

اگر چه از تو ندارم شکایتی کوتاه

جواب نامه ی من را چگونه خواهی داد

سلام مختصری یا عبارتی کوتاه ؟

 

عهد آدم  

من از عهد آدم تو را دوست دارم

از آغاز عالم تو را دوست دارم

چه شبها من آسمان تا دم صبح

سرودیم نم نم : تو را دوست دارم

نه خطی ، نه خالی! نه خواب و خیالی!

من ای حس مبهم تورا دوست دارم

سلامی صمیمی تر از غم ندیدم

به اندازه غم تو را دوست دارم

بیا تا صدا از دل سنگ خیزد

بگوییم با هم : تو را دوست دارم

جهان یک دهان شد هماواز با ما:

تو را دوست دارم، تو را دوست دارم

 

دیر آمدی ای نگار سر مست

 زودت ندهیم دامن از دست

بر آتش عشقت آب تدبیر

چندان که زدیم باز ننشست

از روی تو سر نمی توان تافت

وز روی تو در نمی توان بست

از پیش تو راه رفتنم نیست

چون ماهی افتاده در شست

سودای لب شکر دهانان

بس توبه ی صالحان که بشکست

ای سرو بلند بوستانی

در پیش درخت قامتت پست

بیچاره کسی که از تو ببرید

آسوده تنی که با تو پیوست

چشمت به کرشمه خون من ریخت

وز قتل خطا چه غم خورد مست ؟

سعدی ز کمند خوبرویان

تا جان داری نمی توان جست

ور سر ننهی در آستانش

دیگر چه کنی دری دگر هست ؟


 

احساس زهره بنائیان حقیقی در شنبه 1388/06/14 ساعت 8:56 موضوع | لینک ثابت


نیروی جاذبه مسئول افتادن انسان ها در عشق نیست

آه از آن چشم که با یک نظر

بال و پرم را گره کور زد

 

به همان قدر که چشم تو پر از زیبایی ست

بی تو دنیای من ای دوست پر از تنهایی ست

 

پسندت گر نباشد دل، قدم بگذار در جانم

از این ویرانه تر دارم در آن سو خانه ای دیگر

 

حدیث عشق نگردد کهن که سال به سال

بهار حسن تو گلهای تازه تر دارد

 

سوزد اگر چو شمع زبانم ز سوز عشق

حرفی به غیر عشق مرا به زبان مباد

 

پر می کشم از پنجره خواب تو تا تو

هر شب من و دیدار در این پنجره تا تو

 

مانده ام با غم هجران نگارم چه کنم ؟

عمر بگذشت ندیدم رخ یارم چه کنم 

  

نمی دانم چه گرمی کردی با دل نهان از من

که تا غافل شوم از وی، دوان سوی تو می آید

 

صفای اشک و آهم داده این عشق

دل دور از گناهم داده این عشق

دو چشمونت یه شب آتش به جون زد

خیال کردم پناهم داده این عشق

بی ته اشکم به مژگان تر آیو

بی ته نخل امیدم نی بر آیو

بی ته در کنج تنهایی شب و روز

نشینم تا که عمرم به سر آیو

 

غم و درد دل مو از عطار واپرس

درازی شب از بیمار واپرس

خلایق هر یکی صد بار پرسند

تو که جان و دلی یک بار وا پرس


 

احساس زهره بنائیان حقیقی در جمعه 1388/05/30 ساعت 7:30 موضوع | لینک ثابت


من وصل یار آرزو، او را به سوی غیر رو / نه من گنه دارم نه او، کار دل است این کار ها

 

آخرین منجی

خیال دیدن روی تو تنها بهانه ی عشق است

همین که در تب تابم نشانه عشق است

تو را چگونه نخواهم امید آخر من

تو را که خانه قلبت خزانه ی عشق است

تو آسمان ولایت تو روشنای سحر

حضور آبی تو بیکرانه ی عشق است

همیشه نیمه ی شعبان دلم چراغانی ست

و واژه واژه شعرم ترانه عشق است

به احترام تو عالم قیام خواهد کرد

و پیش پای تو هر سو جوانه عشق است

مرا تلاطم غم ها به صخره می کوبد

بیا که ساحل امنت کرانه عشق است

 

طنین نگاه

سر نوشت من آماده ی سرشتن است

شاید طنین نگاه تو آن را رقم زند

امشب دل من تشنه ی یک نوازش است

عطرصدای تو بند در تار و پودم زند

امروز کسی مرا خطاب کرد سنگ

اما سراچه ی وجود از عشق تو دم زند

بیا تمام کن بیت شعر خسته ام

که این دل شیدا در هوای تو قدم زند

بیا و تمام کن این فاصله ی کبود را

فقط نگاه تو صدای دل بیقرارم زند

تکرار می شود

وقتی که آسمان پر رگبار می شود

دنیای پشت پنجره ات تار می شود

وقتی خیال مبهم یک عشق خانگی

در آستین زندگیت مار می شود

وقتی سخاوت همه دستهای گرم

دور گلوی یخ زده ات دار می شود

وقتی به یاد خاطره هایی که مرده اند

چشمی به خواب رفته و بیدار می شود

تو فکر شعر تازه ای و باز در سرت

این بیت ها دوباره تکرار می شود

 

شاعر ساده

بگیر دست مرا تا تب تو را بسرایم

تو را تپنده تر از نبض واژه ها بسرایم

نپرس تازه چه داری که هر دقیقه، که هر آن

بگیر دست مرا و بخواه تا بسرایم

مرا به قلب خود این متن نا  نوشته ببر- تا

نه از حواشی از قلب ماجرا بسرایم

زبان دست صمیمی ست ای زبان صمیمی

بخواه از تو، ببخشید از شما بسرایم

سکوت کن فقط دست ها به حرف در آیند

که از زبان غریبان آشنا بسرایم

چه بار ها به یقین می رسم که باید از این پس

در این زمینه ی کر، شعر بی صدا بسرایم

چه بارها به خودم گفته ام که شاعر ساده

چرا، چرا، به هزاران چرا، چرا بسرایم

و سال هاست به خود پاسخی نمی دهم ای دوست

که روزی از تو که حس می کنی مرا بسرایم


 

احساس زهره بنائیان حقیقی در جمعه 1388/05/16 ساعت 7:28 موضوع | لینک ثابت


این شیوه ام ز شمع خوش آمد که هیچ گاه / پروانه را نسوخت مگر در حضور خویش

 

الهام  

ما در غزل از چشم تو الهام گرفتیم

در حادثه با یاد تو آرام گرفتیم

حرفی بزن ای آتش بی شعله ی خاموش

از ساکت چشمان تو سر سام گرفتیم

لب تشنه لبانیم، لب رود لب تو

در خواب لبانت ز لبت کام گرفتیم

یک مروه صفا هست در آن کعبه ی چشمت

در ساحت تو حالت احرام گرفتیم

پسته ز دهان تو و فندق ز لبانت

از گردوی چشمان تو بادام گرفتیم

آلوده دیدار توایم ای همه پاکی

با آبی چشمان تو حمام گرفتیم

 

عشق

 

بعد از عبور تو از چون و چند عشق

افتاده است دلت در کمند عشق

مهر دو چشم قشنگت نشسته است

این بار در دل مشکل پسند عشق

حالا دلت شده آرام و سربه زیر

 در سایه سار درخت بلند عشق

تو عاشقی دل از دست داده ای

جاری شدی همه در بند بندعشق

دیگر نمی شود از عشق بگذری

افتاده است دلت در کمند عشق

 

دل خوشی 

بیا فکری به حال من کن ای عشق

کویرم، میل باریدن کن ای عشق

تمام دل خوشی من تویی، پس

تو تکلیف من را روشن کن ای عشق

 

بغض و عطش

نوای تلخ و در هم داری ای دل

صدایی سرد و مبهم داری ای دل

در این شبهای حزن انگیز و دلتنگ

چه از بغض و عطش کم داری ای دل؟

 

 

قواعد!

این قاعده ها کاش که مختل می شد

هر سنگ در آب ، حل و منحل می شد!

ای کاش که من آب و تو چون قند در آب

در سینه ی من تام تو حل می شد

 

دیوانه منم 

دیوانه منم من که بماندم به هوایت

ترسم که شود عاقبت این عشق حکایت

عمریست به در دوخته ام چشم تمنا

بازآی که جان را کنم ای یار فدایت

صد بار جفا کردی پیمان بشکستی

یک بار ببر عاشق مسکن به سرایت

گفتی که وفادارم و ترکت ننمایم

رفتی و سپردی دل عاشق به روایت

آزرده دل از دوریم و رنج فراقت

هرگز نکنم من ز وفای تو حکایت

کردی تو جفا رفتی وماندیم به غربت

بر عرش خدا می برم ای یار شکایت

( ایزد) تو که بی مهری معشوق شنیدی

فرهاد ز شیرین نگرفت مهر رضایت


 

احساس زهره بنائیان حقیقی در پنجشنبه 1388/05/01 ساعت 6:4 موضوع | لینک ثابت


کنون که صاحب مژگان و چشم سیاهی/ نگاه دار دلی را که برده ای به نگاهی

پدر عزیزم روزت مبارک

 

دیشب دوباره شعر هایم را

به یادت دوره می کردم

در جستجویی تلخ

هر صفحه را

- مانند لحظه لحظه عمرم-

از روی عادت دوره می کردم

آیا به دنبال چه می گشتم؟

ای کاشکی وقت عبور از کوچه های با تو

- در هر روز هر شب-

جز خاطره

چیزی دگر با خود نمی آورم

***

آه...

وقتی که سحر آمد

روشن شدم...آنگاه

دریافتم: دارم به دنبال تو می گردم

 

ورق بزن

کسی شبیه تو اصلأ در این حوالی نیست

و آسمان نگاهی، پر از زلالی نیست

غروب کرد غزل، با خدا نگهدارت

هنوز زمزمه اش، خوب عالی نیست

چگونه پر بگشایم به سوی فردا ها

که شوق پر زدنم با شکسته بالی نیست

ورق بزن همه روز های خیسم را

ببین عزیز! که جز دوریت ملالی نیست

طلوع کن که دل از انتظارلبریز است

مگو برای رسیدن، دگر مجالی نیست

زمین و پنجره و کوچه هم یقین دارند

کسی شبیه تو اصلأ در این حوالی نیست

  

حدیث دل 

خدا کند که تو هم مبتلای من باشی

من از برای تو و تو برای من باشی

چه می شود که پیام آور طلوع سحر

برای این شب بی انتهای من باشی

غریق بحر غم عشق گشته ام، ای کاش

تو ناجی من و هم ناخدای من بودی

مباد آن که روم من ز یاد و خاطر تو

خدا نکرده تو آن بی وفای من باشی

تویی که مرهم زخم منی، خدا نکند

نمک به زخم دل بینوای من باشی

از این دقایق غمگین دلم گرفت، بیا

 که شادی همه لحظه های من باشی

برای اینکه بدانی چه می کشم از عشق

چه می شد آه دمی تو به جای من باشی

سروده ام این غزل و گفته ام حدیث دلم

که با خبر ز غم و ماجرای من باشی

تما م دار و ندارم تویی تو باورم کن

خدا کند که تو هم مبتلای من باشی

بی تو  

شبیه غنچه در باد پر پرم بی تو

من آن شقایق در خون شناورم بی تو

پر است جام دل من ز شوکران درد

که هست زهر جدایی به ساغرم بی تو

در آسمان شب من نشان ز ماهی نیست

که ابر غصه زده خیمه بر سرم بی تو

ز دور و گردش ایام سخت دلگیرم

ز روزگار و زمانه مکدرم بی تو

ای آنکه جز تو مرا هیچ آشنایی نیست

نشسته زخم غریبی به پیگرم بی تو

هنوز حسرت پرواز در دلم باقی ست

من آن پرنده بی بال و پرم بی تو

دگر به آمدن نو بهار امیدی نیست

گرفته رنگ خزان بوی باورم بی تو

تمام خاطره های گذشته و دیرین

نشسته اند غمین در برابرم بی تو

«گرفته بغض غریبی گلوی شعرم را»

حدیث درد نهفته به دفترم بی تو

بیا وگرنه از این انتظار خواهم مرد

که در هجوم نفسهای آخرم بی تو


 

احساس زهره بنائیان حقیقی در دوشنبه 1388/04/15 ساعت 6:41 موضوع | لینک ثابت


بنازم همت والای مادر/ به قربان قد و بالای مادر

  

برای مادر...

دوستت دارم بمان ای مادرم

ای تو یار و یاور و تاج سرم

ای که در هر جا تویی غمخوار من

مونس و همراه و هم دلدار من

دوست دارم بشنوم آوای تو

هر زمان آهنگ ناز پای تو

باز گو در گوش من آوازها

باز گو از قصه ها و رازها

  

گفت معشوقی به عاشق کای فتی

تو به غربت دیده ای بس شهر ها

گو کدامین شهر از آنها خوش تر است؟

گفت آن شهری که در آن دلبر است

  

یاد یار... 

مرا هر گه بهار آید، به خاطر یاد یار آید

به خاطر یاد یار آید مرا، هر گه بهار آید

چو فریاد هزار آید، شود دردم هزار، ای گل

شود دردم هزار ای گل، چو فریاد هزار آید

مرا جان دگر بخشد، دم باد سحر گاهی

که از باد سحر گاهی، نسیم زلف یار آید

به گلشن خواندم بلبل که هر دم بی گل رویت

خلد خارم به پای دل، گلم در دیده خار آید

چه خوش باد که آن خورشید رخ، با چشم خواب آلود

شب هجران به بالین من شب زنده دار آید

خدا را «شهریار» آن نغمه شیرین مکرر کن

مرا هر گه بهار آید به خاطر یاد یار آید...

  

کاش می شد خویشتن را بشکنیم

یک شب این تندیس تن را بشکنیم

بشکنیم این شیشه ی صد رنگ را

این تغافل خانه ی نیرنگ را

آسمان دوستی آبی تر است

شب در این آیینه مهتابی تر است

من نگویم کسی بی درد نیست

هر کسی دردی ندارد مرد نیست

لیک می گویم که فصل سوختن

آب را هم می توان آموختن

خنده ها را می توان تقسیم کرد

گریه ها را می توان ترمیم کرد

گر خطر می بارد از این فصل سرد

دوستی را باید اول بیمه کرد

عشق با لبخند مردم زنده است

زندگی هم با تبسم زنده است


 

احساس زهره بنائیان حقیقی در یکشنبه 1388/03/24 ساعت 9:14 موضوع | لینک ثابت


عکس لبخند تو را پنهانی/ روی دیوار دلم می کوبم

مداد رنگی

سی و شش مداد رنگی توی جعبه دل من

سی شش زبان احساس، جنس من کجا و آهن؟!

می کشم تو را به رنگ چشمه ای میان یک کوه

چشمه ای روان به سمت دره سیاه اندوه

سرخ امتداد عشق و سبز..گل، درخت، من، تو

پیچ جاده، زندگی، خواب، برد، باخت، بخت، من، تو

می کشم تو را شبیه یک شب پر از ستاره

نقطه نقطه صفحه ی شب بی کران بی شماره

از من مدادهایم چشمه چشمه رنگ جاریست

اینک آن کویر تشنه توی بوم من بهاریست

دستهای رنگی من به تو عاشقانه پرداخت

سی و شش بلور رنگین دور گردن تو انداخت

رنگ حرفهای چشمت وقتی آن نگاه آبی ست

آه می شود مگر گفت؟ رنگ عاشقانه ای نیست

  

هزار آیینه...

هزار آیینه می روید به هر جا می نهی پا را

همین قدراز تو می دانم، هوایی کرده ای ما را

سحر می لغزد از سر شانه هایت تا بیاویزد

به گرد بازوانت باز، بازوبند دریا را

میان چشمهایت دیده ام قد می کشد دریا

و اندوهی که وسعت می دهد بی تابی ما را

شمردم بارها انگشت هایم را بگو آیا

از اول بشمرم بر روی چشمم می نهی پا را؟

من از طعم دو بیتی های باران خورده لبریزم

کنار اشک هایم می شود آویخت دریا را

شب و آشفتگی با دستهایت می خورد پیوند

زمین گم می کند در شیب سر گردانی ات ما را

تمام راه پر می گردد از آوای سر شارت

و باران می تکاند اشتیاق اطلسی ها را

 

تبسم

در امتداد خیابانی از تبسم ها

که سر نهاده به میدانی از تبسم ها

دو سوی خط سیاهی، دو دست دور از هم

شروع عشق تو در آنی از تبسم ها

تو آمدی و در آن دم به یمن چشمانت

شکوفه آمد و بارانی از تبسم ها

تو آمدی و پرستو به آشیانه رسید

میان گریه و توفانی از تبسم ها

برای قلب فقیرم هدیه آورده ست

شکوه دست تو دامانی از تبسم ها

اگر که خانه نباشی دگر نخواهد شد

دهان پنجره گلدانی از تبسم ها

مرا که خسته از این شهر و دود و دیوارم

ببر به سمت دهستانی از تبسم ها

تمام قصه ی ما بیش از این نخواهد بود

غروب عشق تو پایانی از تبسم ها


 

احساس زهره بنائیان حقیقی در جمعه 1388/03/01 ساعت 7:33 موضوع | لینک ثابت


عشق پرتاب گلی از سوی دوست / هر کجا باشم دلم همراه اوست

 

گناهه!
شبم بي‌تو شبي سرد و سياهه
حباب سينه‌ام سرشار آهه
شدم عاشق تو را رفتي ز پيشم
مگه عاشق شدن، آخر گناهه؟


ز من پرسيد
شقايق بوسه بر مهتاب مي‌داد
نسيمي زلف شب را تاب مي‌داد
ز من پرسيد: هستي؟ گفتم: آري!
لبش طعم شراب ناب مي‌داد

خلوت من!
همه مهر تو را در سينه دارم
ز عشقت آتش ديرينه دارم
بيا اي آشناي خلوت من
كه دل، روشنتر از آيينه دارم

هوس!
نگاهش در نگاه خسته‌ام ريخت
هوس در تار و پود من برانگيخت
چو ديد آغوش بازم را به رويش
پرستو شد ز بام خانه بگريخت

 

اینجا ...

اینجا برای از تو نوشتن هوا کم است

دنیا برای از تو نوشتن مرا کم است

اکسیر من، نه این که مرا شعر تازه نیست

من از تو می نویسم و این کیمیا کم است

سرشارم از خیال ولی این کفاف نیست

در شعر من حقیقت یک ماجرا کم است

تا این غزل شبیه غزل های من شود

چیزی شبیه عطر حضور شما کم است

گاهی تو را کنار خود احساس می کنم

اما چقدر دلخوشی خوابها کم است

خون هر غزل که نگفتم به پای توست

آیا هنوز آمدنت را بهار کم است؟

گوش کن ...

گوش کن، ساده بگویم که تو را می خواهم

گر چه دیر آمده ام، گر چه همه بی گاهم

همه یک سو تو یک سو، چه بگویم دیگر

تا بدانی که چه اندازه تو را می خواهم؟

قلعه و میمنه و میسره بر هم زده ام

تا سوار تو چه بازی بکند با شاهم

خواهمت چیدن از آن شاخه جادو، اما

گویدم دست که از دامن او کوتاهم

خندقی بین من و توست، کمک کن شاید

پر کنیم این خلاء_ این فاصله ها را با هم

من در این عشق نهادم قدم و خواهم رفت

تا به پایانش اگر راهم، اگر بی راهم

نه به خود می روم این ره که کسی می بردم

شاید آن من_ من دیگر_ من نا آگاهم

 

آغاز من

ای قرار بی قراری های من

حاصل چشم انتظاری های من

تاب این بی تابی هر روزه ام

گوهر آبی تر از فیروزه ام

ای تو از آیینه ها، آیینه تر

آسمان سمت تو، بی کینه تر

شرجی نام تو را باریده ام

با تو در نبض عطش روییده ام

موسم چشمان تو آهو ترین

سرخی لبخند تو خوشبو ترین

ای نسیم خنده هایت دیدنی

عطر لبخند نگاهت چیدنی

با من امشب تا غزل پرواز کن

بی تو پایانم، مرا آغاز کن

 


 

احساس زهره بنائیان حقیقی در شنبه 1388/02/12 ساعت 6:41 موضوع | لینک ثابت


انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس