مانند ساحل آرام باش تا همه مانند دریا بی قرارت باشند
![]()
آتش بزن مرا که غمت باورم شود
می خواهم از نگاه تو چیزی سرم شود
تنی آلوده درد دلی لبریزغم دارم
ز اسباب پریشانی تو را ای عشق کم دارم
تنها اگر به خلوت به رویا نشسته ام
شادم که با خیال تو، تنها نشسته ام
![]()
عقل می گفت که دل، منزل و ماوای من است
عشق خندید که یا جای تو یا جای من است
برای من که دلم چون غروب پاییزاست
صدای گرم تو از دور هم دل انگیز است
جانا دلم ز درد فراق تو کم نسوخت
آخر چه شد که هیچ دلت بر دلم نسوخت
نقش
ای که میان عاشقان از همه عاشقان سری
آینه دار عشق تو، زهره ماه و مشتری
واژه مدد نمی کند، وصف و بیان کنم تو را
هر چه نگاه می کنم از همهگان تو بهتری
ای همه لطف و سادگی نقش فلق چو می زنی
در تو حلول می کند جذبه و ذوق دیگری
آینه هنر تویی- تابلوی نفیس تو
موزه به موزه می رود، بس که شگفت آوری
شور ترانه منی، جان منی و در تنی
روی به هرکجا کنم، باز تو در برابری
![]()
اما دلم نیامد
جز خار برگ و باری از حاصلم نیامد
کاری به غیر از این از آب و گلم نیامد
خشت اجاق باران فرسود و باز جز دود
از خاک ناتوان و ناقابلم نیامد
دریاچه ی غزل من چه سود وقتی
جز موج سنگواژه بر ساحلم نیامد؟
تا همچنان تو«آن» لاینحلم بمانی
حتی خدا سراغ این مشکلم نیامد!
پا روی عهد بگذار، از یار دست بردار
گفتم به خویش صد بار،اما دلم نیامد
![]()
زهره بنائیان حقیقی