چیزی رو که نمی تونی به دست بیاری فراموش کن و چیزی رو که نمی تونی فراموش کنی به دست بیار

 

به من چیزی بگو امشب

 

به من چیزی بگو  شاید هنوزم فرصتی باشه

هنوزم بین مــــــــا شاید یه حـــــــس تازه پیدا شه

 

یه راهی رو به من وا کن تو این بیراهه ی بن بست

یه کــــــــاری کن برای ما اگه راهــــــی هنوزم هست

 

به من چیزی بگو از عشق از این حالی که من دارم

من از احســاس شک کردن به احساس تو بیــــزارم

 

تو هم شاید شبیه من تو این برزخ گرفتاری

تو هم شاید نمی دونی چه احساسی به من داری

 

گریزی جز شکستن نیست منم مثل تو می دونم

نگو باید برید از عشق نه می تونی نه می تونم

 

به من چیزی بگو از عشق از این حالی که من دارم

من از احســـاس شک کردن به احساس تو بیـــزارم

 

تو هم شاید شبیه من تو این برزخ گرفتاری

تو هم شاید نمی دونی چه احساسی به من داری

 

خواننده ( بهروز صفاریان پور)

عشق واقعی شاید تو را عاشق و دلتنگ کند اما هر گز تو را سیر نمی کند.

آبشار 

 

آتش گل

 

چو من ز سوز غمت، جان کس نمی سوزد

که عشق، خرمن اهل هوس نمی سوزد

 

در آتشم و این مشت استخوان بر جاست

عجب، که سینه ز سوز نفس نمی سوزد!

 

ز داغ و درد جدایـــی کجا خبــر داری؟

تو را که دل به فغان جرس نمی سوزد

 

ز بس که داغ تو دارم چو لاله بر دل تنگ

دلم ، به حال دل هیـــــــچ کس نمی سوزد

 

به جز من تو، که در پای دوست سوخته ایم

رهی، ز آتش گل، خار و خس  نمی سوزد

 

  

 

اشک و آه

 

نه اشکی، تا که ره بندد ز پیش، آن آتشین خو را

نه آهی، تا که از دنبــــــــال گیرد، دامـــــــن او را

 

اگر گویم به گل ماند جمـــــــــال او، خطـــــا باشد

که روی گل ندارد، رنگ بوی آن گـــــــــــل رو را

 

نکو رویا، چو آن روی نکو، خود را نکو گردان

که خوی نیک بخشد، زیب دیگر روی نیکو را

 

مرا بود از جهان جمعیتی در کنج آسایش

پریشان کرد حالم، تا پریشان کرد گیسو را

 

به درمان چه می کوشی و از دارو چه می گویی

که با درد تو ، دل دشمن بود درمان و دارو را

 

به راه عشق، از پروانه ی مسکین نه ای کمتر

بده جان پیش بالایش، اگر دیدی رهی او را