شهریار
دروصل هم زعشق توای گل درآتشم
عاشق نمی شوی که ببینی چه می کشم
باعقل آب عشق به یک جونمی رود
بی چاره من که ساخته از آب وآتشم
دیشب سرم به بالش ناز و وصال باز
صبح است وسیل اشک به خون شسته بالشم
پروانه راشکایتی از وجود شمع نیست
عمری است در هوای تو می سوزم و خوشم
خلقم به روی زردب خندن و باک نیست
شاهد شوای شراره محبت که بی غشم
باور مکن که طعنه ی طوفان روزگار
جز در هوای زلف تو دارد مشوشم
سروی شدم به دولت آزادگی که سر
با کس فرو نیاورد این طبع سرکشم
دارم چوشمع سّر غمش بر سرزبان
لب می گزدچوغنچه ی خندان که خاموشم
هرشب چو ماهتاب به بالین من بتاب
ای آفتاب دلکش وماه پریوشم
گر زیر پیرهن شده پنهان کنم ترا
سحرپری دمیده به پیراهن کشم
لب بر لبم بنه بنوازش دمی چو نی
تا بشنوی نوای غزل های دلکشم
سازصبا به ناله ی شبی شهریار
این کارتوست من هم جورتو می کشم
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۳۹۰/۰۲/۱۲ ساعت 5:53 توسط زهره بنائیان حقیقی
|

زهره بنائیان حقیقی